فاضل نظری
بگیر از من این هر دو فرمانده را
«دل عاشق» و «عقل درمانده» را
اگر عشق با ماست، این عقل چیست؟
بکُش! هم پدر هم پدرخوانده را
تو کاری کن ای مرگ! اکنون که خلق
نخواهند مهمان ناخوانده را
در آغوش خود بار دیگر بگیر
من این موج از هر طرف رانده را
شب عاشقی رفت و گم کرده ام
در شیشۀ عطر وامانده را
برچسب: ،
امتیاز:
بازدید: